بعضی موقعه ها آدم از قریبه ها ناراحت میشه دلش شکسته میشه مهم نیست

اما بدتر اونه که آشنا دله آدم بشکنه اوونم برایه یه چیز بی خودی واقعا ناراحت میشه

میخوام خیلی کوتاه بگم ما یه زاهد داریم و رنج میبریم ازش که بعضی موقعه ها حتی به مرگ خودم یا خودش رو از خدا آرزو دارم

اما خدا... کمکم کن

اینم از یکی از آهنگ های استادافتخاری

همیشه گفتم الان هم میگم دیونه استاد افتخاریم

کوی بی نشان

 

ای غم ای همدم دست از سر دل بردار
ای شادی يک دم مرهم به دلم بگذار
دل جای شادی ست از غم شده ام بيزار
ای غم بيرون رو اين خانه به او بسپار

با اين خانه ی تنگ
با اين پاره ی سنگ
با اين دل چه کنم
اين آلوده ی رنگ
دلااااااا
قول مرا چرا شکستی
پَر نزدی به گِل نشستی
پَر نزدی
تو دريا بودی
ز چه رو چون مردابی
ای دريا تا کی
ز نسيمی بی تابی

دل به دريا بزن در شبِ طوفان
تا به کی سر زدن بر درِ زندان
تا کِی تنهايی ......
برخيز و پرگشا
در آسمان رها
تا کوی ناکجا
کوی بی نشان
کوی آشنا